از ماست که بر ماست!

به گزارش جهان نیوز محمد حمزه ای بازیگر نقش یاور در سریال فاصله ها در دفاع از نقش خود در این سریال مدعی شده است:

"نقش یاور یک کاراکتر کاملا ساده و صادق است و فکر می کند دیگران هم مثل خود او هستند. چرا شما فکر می کنید هرکس ساده و صاف و صادق و بی آلایش باشد، عقب مانده و خنگ است؟ چرا اینطور تصور می کنید؟ همین تصورات است که موجب می شود گویش و زبان و لهجه های محلی زیر سوال بروند. شما این نقش یاور را در جهت معرفی این لهجه و فرهنگ در نظر بگیرید نه در جهت تحقیر آن.

وی در پاسخ به این سوال که “چرا در صدا و سیما هیچ گاه یک مهندس یا استاد دانشگاه یا فرد با وجهه لری صحبت نمی کند، اما افراد بی سواد و عمله و کارگر و سطح پایین لری صحبت می کنند؟” گفت: من کاری با موارد دیگر سیما ندارم. کاراکتر یاور نه کارگر است و نه عمله و نه خلافکار."

این سخنان آقای حمزه ای را با هیچ منطقی نمی توان توجیه کرد. اگر این نقش واقعا مردم لر را همان گونه که هستند معرفی کرده است چرا هیچ یک از لرها از این نقش استقبال نکردند؟ چرا همه نوشته ها بر علیه اوست؟

شما به عنوان یک بازیگر باید به انعکاس نقش تان در جامعه توجه داشته باشید. نمی توان با این منطق سست یک قومیت را به سخره گرفت و طلبکار هم بود. اگر این شخصیت لوده و احمق نبود چرا مورد تمسخر آن بچه تهرانی لوس و ننر واقع می شد و مثل کودن ها با او برخورد می شد؟ ای کاش آقای حمزه ای سفری کوتاه به شهرشان می نمودند و نظر همشهری هاشان را جویا می شدند تا اینگونه به توجیه کار خود نمی پرداختند.

اتفاق جالبی که بعد از این سریال افتاد اعتراض مردم اصفهان به پخش سریال در مسیر زاینده رود بود. به صرف یک انتقاد کوچک تهیه کننده این اثر رسما از مردم اصفهان عذر خواهی نمود. اما گویی اعتراض مردم لرستان به گوش سنگین مسئولین رسانه نمی رسد. وقتی همین آقای حمزه ای اینگونه توجیه می کند،دیگران هم حق دارند توجه ای نکنند.

 مطلب مرتبط:

نجابت لرها و بی شرمی رسانه ها

نجابت لرها و بی شرمی رسانه ها

ایران یکی از کشورهایی است که قومیت گرایی در آن از دیرباز مورد توجه بوده است. با نگاهی گذرا به تاریخ ایران در می یابیم که اغلب حکومت هایی که در ایران شکل گرفته است ریشه در قو میت ها و ایلات و عشایر داشته است. این قومیت های گوناگون  حاکمیت ایران را به ناچار وادار می کردند که برای بقای خود با آنها کنار آید و برای حفظ حاکمیت امتیازاتی به آنها بدهد. از همین روست که می بینیم بیشتر دولتهای ایران سیستمی ملوک الطوایفی داشته اند.

بعد از مشروطه که دولت مدرن در ایران شکل گرفت باز هم شاهد قدرت نمایی قومیت ها در ایران هستیم. فتح تهران در مشروطه دوم به وسیله بختیاری ها و ترکها و گیلانی ها نمونه ای از این قدرت نمایی هاست. گرچه با ظهور رضا خان و سرکوب ایلات این قدرتهای محلی به چالش کشیده شدند اما باز هم قدرت نسبی خود را دارا می باشند. شورش آذربایجان و ادعای استقلال آن در ۱۳۲۵ نمونه ای دیگر از این دست است. گرچه این شورش با لعاب کمونیستی منجر به شکست شد اما حاکمیت دولت مرکزی را سخت به چالش کشید. با وقوع انقلاب اسلامی و سقوط حاکمیت پهلوی به یکباره چهار گوشه ایران دستخوش شورش گشت. از ترکمن صحرا در شمال تا کوههای کردستان و دشت های خوزستان سر به شورش گذاشت. این شورشها بیشتر ریشه در خواستگاه قومیتی این نواحی داشت و اگر رهبری امام خمینی نبود می رفت که سخن شاه درباره تجزیه ایران محقق شود.

در طول این سی ساله انقلاب هر گوشه ایران را که بنگریم به نوعی مطالبات قویتی داشته اند الا مردمان لر! از اعراب خوزستان بگیر تا کردهای کردستان تا ترک های آذربایجان و ترکمن های شمال تا بلوچ های بلوچستان به نوعی دردسر برای حاکمیت بوده اند. در سال ۸۲  اعراب اهواز به رهبری شخصی به نام الاهوازی دست به شورش زدند. در سال ۸۵ ترک های اذربایجان در اعتراض به چاپ کاریکاتوری در روزنامه ایران تظاهرات کردند. کردستان هم که همیشه از حاکمیت طلبکار بوده است. بلوچستان نیز از دیرباز جایگاه امنی برای تروریستها بوده است .در این میان مردمان نجیب لر بوده اند که با همه اجحاف ها و تبعیض هایی که در حقشان روا داشته شده است هیچ مشکل امنیتی در این ۳۰ سال برای حاکمیت نداشته اند. این سکوت غیر قابل توجیه باعث شده است که حاکمان به شکل تحقیر آمیزی با  آنان برخورد کنند. در همه سریال ها و فیلمهای سینمایی لرها همیشه باید تحقیر شوند. چرا؟ چون مردمان رامی برای حاکمیت بوده اند. چون نمایندگانی که از انها در سطح بالای حاکمیت بوده اند چاپلوس بوده اند. هیچ گاه به فکر غرور قوم خویش نبوده اند در مقابل این همه تحقیر و توهین دم برنیاورده اند. اگر به اندازه یک صدم این تحقیر ها در حق قومیتی دیگر روا داشته می شد چنان اعتراضی صورت می گرفت که دیگر به فکر توهین نباشند. اما این نجابت لرها باعث شده است که مسئولین رسانه ها سوء استفاده کنند. هر سریالی که نشان می دهند خدمتکار اداره٫ کارگر ساختمان٫ نظافت چی شهرداری اکثرا لر انتخاب می شوند. آن هم برای خندیدن به لهجه و زبانشان. همین سریال مزخزف فاصله ها نیز اینگونه است. این زبان بروجردی که در فیلم مورد تحقیر قرار گرفته است زبان بزرگانی چون مرحوم ایت الله بروجردی دکتر عبدالحسین زرین کوب٫ مرحوم مهرداد اوستا٫ استاد بزرگ تاریخ علامه سید جعفر شهیدی است. 

اگر نمایندگان دلسوزی در سطح کلان حاکمیت داشتیم و فریادشان برای مردم بلند می شد نه برای قدرت طلبیشان اینگونه اجازه نمی دادند که حاکمان به تحقیر ما بپردازند. شیخ مهدی کروبی را همه به شجاعت می شناسند. اما این شجاعت او وقتی گل می کند که منافعش در خطر باشد. در طول این ۳۰ سال هیچ گاه خواسته های قوم لر را به گوش حاکمیت نرساند و به همین دلیل   در انتخابات سال گذشته مردم لرستان به او وقعی ننهادند.   

همین نوشته در نشریه اینترنتی مردم لر 

هنوز نگرانست که ملکش با دگران است!

امروز رفته بودم حوزه سری به استادمان حاج آقای بنیادی بزنم و رفقا رو هم ببینم. حاج آقا تابستان با بعضی بچه ها گلستان می خوانند. حکایتی از باب اول گلستان رو برایمان خواند خیلی آموزنده. می دانید که باب اول گلستان درباره سیرت پادشاهان است و حکایت های شیرینی درباره نحوه حکمرانی و کشور داری دارد که خواندنش برای سیاست مداران می تواند آینه عبرتی باشد.

در روزگاری که نسل های امروزی دچار گسستی تاریخی با  فرهنگ و هویت خود شده اند، تلنگری از ادبیات قدیم ایران که پر است از پند و حکمت و اخلاق می تواند گاهی وقتها انسان را به تاملات عمیق فرو برد و از این دنیای بشدت ماشینی شده امروزی جدا کند و در عمق وجودش روزنه هایی هر چند ضعیف ایجاد کند برای تفکر و اندیشه های متعالی.

اما حکایت این بود:

« یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را بخواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده ، مگر چشمان او که همچنان در «چشم خانه»1 همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل2 این فرو ماندند، مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگرانست که ملکش با دگرانست.

پس نامور به زیر زمین دفن کرده اند

کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشین روان بخیر

گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ براید فلان نماند»

من وقتی این حکایت را شنیدم ناخودآگاه یاد این مصاحبه افتادم!


1-کاسه چشم

2-تعبیر خواب



تعطیلات و تنبلی!

فردا آخرین روز تعطیلات نوروزی است. سیزده روز تعطیلات بعلاوه تعطیلات پس و پیش آن عملا کشور را در بیست روز تعطیلی فرو می برد. این حجم تعطیلات در سایر نقاط دنیا تقریبا بی نظیر است. همانطور که مصرف انرژی ما در دنیا بی نظیر است. همانطور که دیگر مصارف ما در بین سایر کشورها بی نظیر است! این فرهنگ غلط چیزی جز تنبلی و از زیر کار در رفتن، چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. این جنون مصرف و خرید که در روزهای قبل از عید و بعدار آن به جان ما می افتد چیزی جز تباه کردن سرمایه های ملی نیست. متاسفانه  چشم هم چشمی که در ما ایرانی ها جایگاه ویژه ای دارد بر این امر دامن می زند.

امسال که به نام«همت مضاعف و کار مضاعف» نامگذاری شده است، بسیار بجاست که خواسته رهبر انقلاب درباره کاهش تعطیلات  که چند سال است بر زمین مانده است در دستور کار مجلس قرار گیرد این شاید یکی از کمترین اقدامات برای کار مضاعف باشد. تعطیلات بیش از حد به ضرر کشور است و فقط مردم را تنبل تر خواهد کرد. ما هرگز نخواهیم توانست به قدرت های بزرگ برسیم مگر با تلاش بیشتر. اما با این تعطیلات زیاد و تنبلی ما ایرانی ها این امر تقریبا محال خواهد شد. 

نمی توان نشست و فقط به کشورهای پیشرفته با چشم حسرت نگریست و دست روی دست گذاشت و فقط به گذشته ای دور افتخار کرد که در آن دوره ما آقای دنیا بودیم ... .  از آن حرف های دهن پر کن و بچه گول زنی که ما دائما با خود زمزمه می کنیم و سر خود را شیره می مالیم این بوده که ما گذشته افتخار آمیزی داریم. خوب بر منکرش لعنت! اما چرا همیشه مدینه فاضله ما در گذشته بوده است؟ چرا آینده را قابل افتخار نکنیم. من نمی خواهم فقط مثل این روشنفکران بی هویت که فرهنگ خود را ناچیز جلوه می کنند فرهنگ غنی ایران را تخطئه کنم. اما ما نقاط ضعف زیادی داریم که ما را آسیب پذیر نموده است. ما باید در پی حل این نقاط ضعف باشیم. ما ایرانی ها بدون هیچ اغراق و توهینی فقط به فکر تعطیلات هستیم. گویا کار و تلاش کردن به زندان رفتن است برای ما!

بگذارید در اینجا از خودمان شروع کنم! متاسفانه تعطیلات حوزه بسیار زیاد است. این سنت غلط بسیار به حوزه ضربه زده است. متاسفانه تعطیلات گاه و بیگاه حوزه فقط عمر طلاب را بر باد می دهد. عدم برنامه ریزی درست در بین طلاب نیز بر این امر دامن می زند و فقط حوزه را از تحولات جامعه عقب نگه می دارد.

فردا تعطیلات به پایان خواهد رسید و دوباره سالی نو شروع خواهد شد. دلم تنگ شده است برای صدای استاد عزیزم استاد خیری که با لهجه زیبای آذریش از فلسفه برایمان می گوید. از ملاصدرا و علامه طباطبائی، از حکمت متعالیه، از دعوای متکلمین و فیلسوفان، از نهایه الحکمه و بدایه الحکمه. وقتی از ملاصدرا نام می برد به عظمت نام می برد. او ملاصدرا را بر بسیاری از فیلسوفان ترجیح می دهد. کاش زودتر به سر درس و بحث برگردیم!


این عکس ها هیچ ربطی به مطلب بالا نخواهد داشت. فقط برای معرفی طبیعت زیبای شهرمان اینجا گذاشته شده است. ببینید و حالشو ببرید!

اشترانکوه نگین زاگرس

عکسهای بیشتر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دزد و پلیس!

مرحومه پروین اعتصامی در دیوانش مناظره های بسیاری بین اشیاء، حیوانات و انسانها دارد. یکی از این مناظره های زیبا بین گرگ و شبان است. گویند چوپان نادانی در وقت چرای گوسفندان به خواب می رفت و در آن همسایگی گرگی بود که فرصت را غنیمت می شمرد و از این فرصت کمال استفاده را می نمود و هر روز از آن گله شماری ناپدید می شد و شبان احمق نمی دانست چه تدبیری بیندیشد:                   

نه آگه بود از رسم شبانی              نه می دانست شرط پاسبانی

به هر حال بعد از آن همه جنایت گرگ، تازه شبان از خواب غفلت برخاست و با مشکلات فراوان گرگ را به دام انداخت. باز هم خدا پدر این چوپان تنبل را بیامرزد که گرگ را به دام انداخت! خوب پس از گیر افتادن گرگ چوپان او را توبیخ کرد که:

بگفت، ای تیره روز آزمندی                     تو گرگ بس شبان و گوسفندی

اما جواب گرگ شنیدنی است:

بدینسان داد پاسخ گرگ نالان                نه چوپانی تو، نام تست چوپان

نشاید وقت بیداری غنودن                     شبان بودن ز گرگ آگه نبودن

شبانی باید،ای مسکین،شبان را           توان شب نخفتن پاسبان را

به هر حال گرگ می گوید«ندانستی که کار گرگ گرگی است». سخنان گهربار گرگ! خطاب به شبان بسیار زیبا و پر مغز ادامه می یابد. اما نتیجه ای که پروین از این مناظره می گیرد، زیباتر است:

شبان فارغ از گرگ بد اندیش                 بود فرجام گرگٍ گله خویش

کنون دیگر نه وقت انتقام است              که کار گله و چوپان تمام است 

حکایت نیروی انتظامی شهر ما نیز حکایت همین شبان نادان است، به جای درگیری و به دام انداختن سارقین، خود گرگ گله خویش گشته است و تیغ به روی مردم می کشد. جالب است بدانید بعد از آن حادثه تا یک هفته شهر ما حالت نظامی به خود گرفته بود و بسیاری از معترضین را از درون خانه ها به زور باتوم و مشت و لگد دستگیر کردند و تا چند روز آنها را در بازداشت نگه داشتند و بعضی ها را نیز روانه زندان کردند. دزدان باهوش هم راحت در خانه نشسته اند و به ریش ملت می خندند!

بوقت کار، باید کرد تدبیر                   چه تدبیری چو وقت کار شد دیر؟

نا امنی با طعم باتوم!

شاید این مطلبی که نوشته ام کمی دیر نگاشته شده است اما برای من هنوز تازگی خود را دارد و دوباره بیشتر درباره آن خواهم نوشت. شاید بدانید هفته پیش یک سرقت مسلحانه در شهر ازنا واقع شد و این دزدی در شهر ما بی سابقه بود تا جایی که خبر ۲۰:۳۰ هم آن را مخابره کرد و از عملکرد نیروی انتظامی  انتقاد کرد. ازنایی هایی که این مطلب را شاید بخوانند، می دانند که فاصله کلانتری تا محل سرقت با پای پیاده ۱۰ دقیقه نمی شود اما با توجه به تیر اندازی مستمر سارقین در آن حادثه باید از نیروی انتظامی پرسید شما کجا بوده اید که ۸ دقیقه بعد از رفتن دزدان سر رسیده اید؟ اما این اصل ماجرا نیست و من هم نمخواهم درباره آن بنویسم. اصل ماجرا به روز بعد از سرقت مربوط می شود که بازاریان ازنا در یک اقدام انقلابی طی راهپیمایی اعتراض آمیز خشم خود را از عملکرد پلیس ابراز می دارند و پلیس طی یک اقدام ناجوانمردانه به تظاهر کنندگان حمله می کند و با باتوم به جان مردم می افتد!!! و شماری را بازداشت می کند. واقعا عجیب است مسئولین امنیت مردم به جای پاسخ گویی به عملکرد خود به جان مردمی افتاده اند که فقط امنیت می خواهند. گرچه راهپیمایی مردم غیر قانونی بوده است اما مردم باید چگونه اعتراض خود را نشان دهند؟ پلیسی که عرضه ندارد با سارقین درگیر شود چگونه به خود حق می دهد به مردم توهین کند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهد؟ فعلا وقت ندارم که بیشتر بنویسم چون این نوشته را در یکی از کافی نت های شهر قم نگاشته ام، اما دوباره در این باره خواهم نوشت. 

سکوت سرد مردم ازنا شکست - سرقت طلا فروشی و خواب سنگین نیروی انتظامی

مدینه فاضله جنگ

هفته دفاع مقدس فرصتی است برای بازخوانی حماسه ها و رشادت هایی که در طول آن هشت سال این مرز و بوم شاهد آن بود. آن ایثار ها و از خود گذشتگی ها بود که فضای کشور را سرشار از عطر مهربانی و غلیان عواطف انسانی می نمود. امروز که بعد از 20 سال آن خاطرات را برای هم باز گو می کنیم گویا مدینه فاضله ای بوده است که چون رویایی صادقه در حافظه تاریخی ملت ما نقش بسته است. هر روز که از جنگ و خاطرات آن فاصله می گیریم بیشتر دلتنگ آنروزها می شویم. روزهای اعزام رزمندگان به جبهه، تشییع شهدا، روزهایی که ماشین های بسیج در خیابان های شهر نوحه های آهنگران را پخش می کرد و برای اعزام ثبت نام می نمود.

من تا چند سال وقتی می رفتم  به بلوار خروجی شهرمان که به سمت جنوب بود به یاد عطر شهدا و ورود آزدگان می افتادم. من در اوج جنگ به دنیا آمدم و خاطرات کمی از آن روزها دارم اما ورود آزادگان را یادم است وقتی چند تا از همسایه هامان پسرشان از اسارت برگشته بودند. چه شور و حالی بود بین مردم.

محله ما در شهر ازنا به چالسبار معروف است. درباره چالسبار اینجا را ببینید.این محله یکی از مناطق قدیمی شهر است. از این منطقه کوچک 26 شهید تقدیم به انقلاب شده است. فرمانده تیپ 57 ابو الفضل لرستان در زمان جنگ بچه همین محله بود. سردار عبد الله نوری که هم اکنون فرمانده سپاه کرمان است یکی از فرماندهان دلاور و متواضع جنگ بود. هنوز هم همان روحیه ها و لطافت ها که از فرماندهان جنگ سراغ داریم در او نیز دیده می شود.

قبلا درباره عموی شهیدم توضیحاتی داده بودم. روحانی بزرگواری که در هفتم تیر به شهادت رسید. در عملیات بیت المقدس نیز عموی دیگرم شهید محمد حسن صادقی به شهادت رسید. او نیز معلم قرآن بود. هنوز هم پیرمردهای محل وقتی از او یاد می کنند از اخلاق و اخلاص او می گویند. من عمو های شهیدم را ندیدم اما خاطراتی که از ایشان برایم نقل شده است بسیار درس آموز است.

شهید آیت الله صادقی و شهید محمد حسن صادقی(نفر اول- سمت چپ)

دو پسر عمویم نیز که برادر بودند هم  در این جنگ به شهادت رسیدند. محمد ولی در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد که سال 69 استخوان هایش برگشت و علی که در کربلای پنج به شهادت رسید. برادرم خاطرات فراوانی از این دو شهید دارد که گاهی برای ما تعریف می کند.

شهیدان علی و محمد ولی صادقی

عکس بالا هم تصویری از شهید علی صادقی است در کردستان( نفر اول نشسته سمت چپ)

این تصویر هم در منطقه زبیدات گرفته شده است  نفر دوم از سمت چپ استادمان حاج آقای بنیادی است و نفر وسط برادرم  غلامرضا صادقی.

امروز بعد از گذشت 20 سال ما به شدت نیازمند روحیه ایثار و شهادت هستیم. جامعه ما دوباره نیازمند آن فضای نورانی است. روزگاری که از لحاظ اقتصادی در مضیقه بودیم اما احساس صمیمیت و دوستی بین مردم همه مشکلات را آسان می کرد. در سال هایی که صف های طولانی نان و غذا و نفت ... مردم را کلافه می کرد، آن روحیه های معنوی بود که ملت را امیدوار می نمود. کاش آن روحیه ها دوباره به ما رخ نشان دهد.  

روز قدس متفاوت!

شهر ما دیروز میزبان مسابقات موتور کراس بود. این مسابقه در بعد از ظهر راهپیمایی روز قدس برگزار می شد. همشهری های ما دیروز را برخلاف همه جنگ و دعواهای سیاسی که تهران را دست خوش تلاطم کرده بود سرگرم هیجان و دیدن مسابقات موتور سواری بودند. این مسابقات که با حضور موتور سوارانی از استان های لرستان، تهران ، قم و اراک برگزار می شد، با استقبال ازنایی ها روبرو شده بود و حدود 3 تا 4 هزار نفر از این مسابقات دیدن کردند. پیست موتور سواری در تپه های پشت شهر ازنا واقع است. این تپه مشرف بر استادیوم شهر است که مسابقات فوتبال شهر در آن برگزار می شود. این استادیوم که به جز دیدارهای رئیس جمهور هیچگاه جمعیتی به خود ندیده بود امروز شاهد حضور مردم برای دیدن این مسابقات بود. البته نه برای دیدن فوتبال!

اما نبود تدارکات لازم برای این مسابقات و بی برنامگی تا حدی چشمگیر بود. نبود نیروی های امدادی مثل هلال احمر، آتش نشانی یا نیروی های انتظامی برای جلوگیری از بی نظمی های احتمالی نقایص این مسابقات بود. به هر حال مسابقات پرهیجانی بود و سر و صدای موتور ها و تشویق های مردم در میان گردو غبار ناشی از حرکت موتور ها که با بادهایی که نوید پائیز را می دهند همراه شده بود فضای خاصی را در آنجا حاکم کرده بود.

یک جمله هم درباره راهپیمایی روز قدس. اما راهپیمایی ها در شهر ما خیلی با حال است و بیشتر تجدید دیدارهای همشهری هاست. شعار دادن و محکوم کردن سر جاش اما این دیدارها و گپ و گفت ها صفای دیگری دارد. که حاشیه را بر اصل مقدم می کند.


برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

حوزه ازنا

پس از 6 سال تحصیل در حوزه علمیه امام صادق(علیه السلام) ازنا امسال راهی قم خواهم شد. این سالها سرشار از خاطرات شیرینی است که هیچگاه از خاطرم نخواهد رفت. سال اولی که ما به حوزه رفتیم حاج آقای حسینی که امام جمعه شهرمان بود و در حوزه هم تدریس داشت به خمین هجرت کرد تا امامت جمعه آنجا را برعهده بگیرد و ایشان تا کنون در شهر امام خمینی نماز جمعه را به پا می دارند. این روحانی مخلص و با تقوا محبوبیت فوق العاده ای نزد مردم ازنا داشت و هنوز ارتباط مردم با ایشان برقرار است. این اعتماد مردم رهین اخلاص او بود و من روحانی مثل او کم دیده ام. سخنرانی های اخلاقی ایشان چیز دیگری بود و تا چند روز انسان را متاثر می کرد.اکنون که 6 سال از هجرت ایشان می گذرد باز هم دوران حضور  ایشان در ذهن مردم یادآور خاطرات جالبی از پیوند مردم و روحانیت است.

                     امام جمعه سابق ازنا حاج آقای حسینی                                              حاج آقای بنیادی رئیس حوزه علمیه ازنا

سخن درباره حوزه ما بود. حاج آقای بنیادی که از سال 78 تاکنون ریاست این حوزه را برعهده دارد، در این سال ها پدری مهربان برای ما بود وبا منش و رفتارش ما را شیفته خود می نمود . روش تدریس ایشان به گونه ای بود که همه طلاب با دست پر از کلاس خارج می شدند.صبر و متانت ایشان به حدی است که گاهی وقتها از صبر ایشان ما اعصابمان خرد می شد. در طول این 6 سال با همه بی نظمی ها و تنبلی های ما، ایشان بسیار پدرانه و صبورانه برخورد می کردند و معتقد بودند طلبه خودش باید به کار بیفتد و درس بخواند. تعبیر ایشان این بود که اینجا پادگان نیست خودتان باید در امورتان منظم باشید. در این سال ها ما اردوهای و سفرهای زیادی همراه ایشان رفتیم. سال اول که می خواستیم به نمایشگاه کتاب تهران برویم هیچ گاه از خاطرم نمی رود. در آن سفر ماشینی که کرایه کرده بودیم توی سلفچگان یاتاقان زد و ما را مجبور کرد که در این سفر چهار مینی بوس عوض کنیم. این سفر با همه سختی اش بسیار خاطره انگیز است.

محرم سال 83 بود که با چندتا از بچه ها قرار گذاشتیم قاچاقی بریم کربلا، وقتی رسیدیم مهران شب توی یکی از مهمان خانه های آنجا خوابیدیم و صبح افتادیم تو خیابان های شهر برای بلدچی که از مرز ردمان کند. بالاخره بعد از ظهر افتادیم راه توی تپه ماهور های مرز و شب رسیدیم سر مرز عراق اما عوض اینکه بریم کربلا این بلد چی های نامرد ما را رها کردند توی بیابانهای آنطرف مرز و پلیس عراق توقیفمان کرد و شانس آوردیم که تقریبا هزار نفر بودیم و برای عاشورا رفته بودیم و الا 6 ماه حبس رو شاخش بود. با این شرایط بعد از 18 ساعت که بازداشت بودیم ما را دوباره برگشت دادند به پاسگاه مرزی مهران. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم ازنا. تو این سفر درسته که سخت گذشت ولی کلی خاطره شیرین برایمان به جا ماند.

سال دوم بودیم که حاج آقای مهدیه که داماد امام جمعه جدید بود، یکی از استادان ما شد. ایشان یکی از جانبازان دفاع مقدس بود که یکی از پاهایشان را در جنگ از دست داده بودند و پدرشان نیز در جبهه به شهادت رسیده بود. ایشان هم مثل حاج آقا بنیادی زحمات زیادی برای ما کشید. ارادت ایشان به حضرت ابا عبدالله بسیار مشهود بود و روضه های جانسوزی می خواندند. ایشان پس از سه سال تدریس به شهر خودشان بروجن مهاجرت کردند. سال گذشته که برادر ایشان در سانحه تصادف وفات کرد، به همراه حاج آقا بنیادی و چندتا از بچه ها برای عرض تسلیت به بروجن رفتیم و ایشان را دوباره ملاقات کردیم. در همین جا از همه زحماتی که ایشان برای ما کشیدند تشکر می کنم.

ساختمان حوزه ما بر روی تپه ای است که مشرف به شهر ازنا است و به همین خاطر منظره زیبایی دارد. اشترانکوه این نگین زاگرس روبروی شهر ازنا قرار گرفته است و وقتی از ساختمان حوزه به آن نگاه می کنی جلوه ای دیگر دارد مخصوصا در زمستان های برفی و سرد ازنا که عظمت اشترانکوه جلوه ای دیگر دارد.

پس از 6 سال بانگ رحیل نواخته شده است و باید سختی هجرت را به جان خرید، چرا که هجرت است که انسان را به سرچشمه های حیات طیبه نزدیک می کند. البته این هجرت ها باید مقدمه ای باشد برای هجرت درون و انسان از هوای نفس خود هجرت کند. بگذریم

در پایان می خواهم از دیگر اساتیدم مثل آقایان مهدوی کیا، احمدی تشکر نمایم. همچنین سه نفر از طلابی که سمت استادی برای ما داشتند: آقایان موسوی ،مهدیان و ورمزیار کمال تشکر را نمایم. امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشند.

یادم رفته بود از حاج آقای حبیبی هم تشکر نمایم. گرچه ایشان مسئول امور مالی حوزه بودند اما محبت خاصی نسبت به طلاب ابراز می کردند.

چهره ها با کرم ضد آفتاب زشت می شوند!

چقدر این چهره های آفتاب سوخته دوست داشتنی هستند. صورت هایی که هیچ گاه کرم ضدآفتاب به خود ندیده اند. خلوص و بی توقعی از چهره شان آشکار است.

من خودم در جایی بزرگ شده ام که با بسیاری از آنها نشست و برخاست کرده ام. پدر من هم کشاورز است و مثل این پیر مرد همیشه در برق آفتاب کار کرده  و زحمت کشیده است. خود من چه روز ها و شب ها که در صحرا زندگی نکرده ام. چه شب هایی که برای آبیاری تا صبح بیدار نبوده ام. کسانی که این تجربه را دارند می دانند که سردترین موقع شبانه روز ربع ساعت قبل از طلوع آفتاب است و این موقع روز صدای پرندگان با صدای زنگوله بز های سرگله که برای چرا می روند پیوند می خورد و در آن سرمای صبح لذتی به انسان دست می دهد که قابل توصیف نیست. وقتی به درون مزرعه گندم می روی و تا سینه از شبنم های نشسته بر ساقه های گندم خیس آب می شوی آنگاه جلوی آتش خود را خشک کنی می دانیدچه لذتی به انسان دست می دهد؟ این حرف ها شاید برای بسیاری یک رویا باشد یا یک کابوس یا شاید هم یک آرزو.

در شهر ما خورشید کم رمق صبح گاهی اولین جایی را که روشن می کند نوک قله سن بران اشترانکوه است. سلسله قللی که مثل کاروان شتر 13 قله را در خود جای داده است. زمین های کشاورزی ما در دامنه این کوه قرار دارد. صبح گاهان وقتی خسته از بیداری دیشب به خانه باز می گردی چهره هایی را در طول مسیر می بینی که برای بسیاری تعجب برانگیز است؛ کودکانی که همراه پدران خود به سر کار می روند، بچه هایی که در کوره های آجرپزی برای کمک به پدرشان خم جمع می کنند و در آن سرمای صبح به سرکار می روند. نمی دانم شما تا به حال چنین صحنه هایی را تجربه کرده اید؟ وقتی پسری پدر خود را می بیند که بعد از عمری کارگری هنوز باید با یک دوچرخه بی ترمز به سرکار رود، شاید به خود اجازه ندهد که در آن ساعت در خواب باشد.

یا زنانی که برای کار در مزرعه در طول جاده می بینی که آفتاب نزده به سرکار می روند و از مردان بهتر کار می کنند. آیا می توان این زنان را با زنانی مقایسه کرد که تنها نگرانیشان دور بودن از آفتاب سوختگی است. زنانی که دغدغه شان بینی های عمل نکرده شان است؟زنانی که تجمل از سر و رویشان هویدا است.

چقدر متنفرم از انسان هایی که بدون سختی به جایی می رسند و دیگران را به هیچ می انگارند. این موجود دوپا وقتی خود را مستغنی ببیند طغیان می کند «ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی». امروز مفت خوری و راحت طلبی در جامعه ما ارزش شده است و جوانانی پرورش یافته اند که فقط به فکر خویشند و انسان هایی را که برای آنها تلاش می کنند نمی بینند یا خود را به کوری می زنند. کسی که در این جامعه پزشک یا مهندس می شود باید باخود فکر کند که آن کارگر کوره آجرپزی یا آن زنانی که در مزرعه کار می کنند در موفقیت او شریک اند. آنها نیز به نوعی او را یاری داده اند. اگر این نگاه در جامعه حاکم شود فکر می کنید چه اتفاقی بیفتد؟