حوزه ازنا


امام جمعه سابق ازنا حاج آقای حسینی حاج آقای بنیادی رئیس حوزه علمیه ازنا
سخن درباره حوزه ما بود. حاج آقای بنیادی که از سال 78 تاکنون ریاست این حوزه را برعهده دارد، در این سال ها پدری مهربان برای ما بود وبا منش و رفتارش ما را شیفته خود می نمود . روش تدریس ایشان به گونه ای بود که همه طلاب با دست پر از کلاس خارج می شدند.صبر و متانت ایشان به حدی است که گاهی وقتها از صبر ایشان ما اعصابمان خرد می شد. در طول این 6 سال با همه بی نظمی ها و تنبلی های ما، ایشان بسیار پدرانه و صبورانه برخورد می کردند و معتقد بودند طلبه خودش باید به کار بیفتد و درس بخواند. تعبیر ایشان این بود که اینجا پادگان نیست خودتان باید در امورتان منظم باشید. در این سال ها ما اردوهای و سفرهای زیادی همراه ایشان رفتیم. سال اول که می خواستیم به نمایشگاه کتاب تهران برویم هیچ گاه از خاطرم نمی رود. در آن سفر ماشینی که کرایه کرده بودیم توی سلفچگان یاتاقان زد و ما را مجبور کرد که در این سفر چهار مینی بوس عوض کنیم. این سفر با همه سختی اش بسیار خاطره انگیز است.
محرم سال 83 بود که با چندتا از بچه ها قرار گذاشتیم قاچاقی بریم کربلا، وقتی رسیدیم مهران شب توی یکی از مهمان خانه های آنجا خوابیدیم و صبح افتادیم تو خیابان های شهر برای بلدچی که از مرز ردمان کند. بالاخره بعد از ظهر افتادیم راه توی تپه ماهور های مرز و شب رسیدیم سر مرز عراق اما عوض اینکه بریم کربلا این بلد چی های نامرد ما را رها کردند توی بیابانهای آنطرف مرز و پلیس عراق توقیفمان کرد و شانس آوردیم که تقریبا هزار نفر بودیم و برای عاشورا رفته بودیم و الا 6 ماه حبس رو شاخش بود. با این شرایط بعد از 18 ساعت که بازداشت بودیم ما را دوباره برگشت دادند به پاسگاه مرزی مهران. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم ازنا. تو این سفر درسته که سخت گذشت ولی کلی خاطره شیرین برایمان به جا ماند.
سال دوم بودیم که حاج آقای مهدیه که داماد امام جمعه جدید بود، یکی از استادان ما شد. ایشان یکی از جانبازان دفاع مقدس بود که یکی از پاهایشان را در جنگ از دست داده بودند و پدرشان نیز در جبهه به شهادت رسیده بود. ایشان هم مثل حاج آقا بنیادی زحمات زیادی برای ما کشید. ارادت ایشان به حضرت ابا عبدالله بسیار مشهود بود و روضه های جانسوزی می خواندند. ایشان پس از سه سال تدریس به شهر خودشان بروجن مهاجرت کردند. سال گذشته که برادر ایشان در سانحه تصادف وفات کرد، به همراه حاج آقا بنیادی و چندتا از بچه ها برای عرض تسلیت به بروجن رفتیم و ایشان را دوباره ملاقات کردیم. در همین جا از همه زحماتی که ایشان برای ما کشیدند تشکر می کنم.
ساختمان حوزه ما بر روی تپه ای است که مشرف به شهر ازنا است و به همین خاطر منظره زیبایی دارد. اشترانکوه این نگین زاگرس روبروی شهر ازنا قرار گرفته است و وقتی از ساختمان حوزه به آن نگاه می کنی جلوه ای دیگر دارد مخصوصا در زمستان های برفی و سرد ازنا که عظمت اشترانکوه جلوه ای دیگر دارد.

پس از 6 سال بانگ رحیل نواخته شده است و باید سختی هجرت را به جان خرید، چرا که هجرت است که انسان را به سرچشمه های حیات طیبه نزدیک می کند. البته این هجرت ها باید مقدمه ای باشد برای هجرت درون و انسان از هوای نفس خود هجرت کند. بگذریم
در پایان می خواهم از دیگر اساتیدم مثل آقایان مهدوی کیا، احمدی تشکر نمایم. همچنین سه نفر از طلابی که سمت استادی برای ما داشتند: آقایان موسوی ،مهدیان و ورمزیار کمال تشکر را نمایم. امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشند.
یادم رفته بود از حاج آقای حبیبی هم تشکر نمایم. گرچه ایشان مسئول امور مالی حوزه بودند اما محبت خاصی نسبت به طلاب ابراز می کردند.
متولد 1363 هستم استان لرستان شهرستان ازنا و از سال 82 وارد حوزه علمیه شهرمان شدم