مرحومه پروین اعتصامی در دیوانش مناظره های بسیاری بین اشیاء، حیوانات و انسانها دارد. یکی از این مناظره های زیبا بین گرگ و شبان است. گویند چوپان نادانی در وقت چرای گوسفندان به خواب می رفت و در آن همسایگی گرگی بود که فرصت را غنیمت می شمرد و از این فرصت کمال استفاده را می نمود و هر روز از آن گله شماری ناپدید می شد و شبان احمق نمی دانست چه تدبیری بیندیشد:                   

نه آگه بود از رسم شبانی              نه می دانست شرط پاسبانی

به هر حال بعد از آن همه جنایت گرگ، تازه شبان از خواب غفلت برخاست و با مشکلات فراوان گرگ را به دام انداخت. باز هم خدا پدر این چوپان تنبل را بیامرزد که گرگ را به دام انداخت! خوب پس از گیر افتادن گرگ چوپان او را توبیخ کرد که:

بگفت، ای تیره روز آزمندی                     تو گرگ بس شبان و گوسفندی

اما جواب گرگ شنیدنی است:

بدینسان داد پاسخ گرگ نالان                نه چوپانی تو، نام تست چوپان

نشاید وقت بیداری غنودن                     شبان بودن ز گرگ آگه نبودن

شبانی باید،ای مسکین،شبان را           توان شب نخفتن پاسبان را

به هر حال گرگ می گوید«ندانستی که کار گرگ گرگی است». سخنان گهربار گرگ! خطاب به شبان بسیار زیبا و پر مغز ادامه می یابد. اما نتیجه ای که پروین از این مناظره می گیرد، زیباتر است:

شبان فارغ از گرگ بد اندیش                 بود فرجام گرگٍ گله خویش

کنون دیگر نه وقت انتقام است              که کار گله و چوپان تمام است 

حکایت نیروی انتظامی شهر ما نیز حکایت همین شبان نادان است، به جای درگیری و به دام انداختن سارقین، خود گرگ گله خویش گشته است و تیغ به روی مردم می کشد. جالب است بدانید بعد از آن حادثه تا یک هفته شهر ما حالت نظامی به خود گرفته بود و بسیاری از معترضین را از درون خانه ها به زور باتوم و مشت و لگد دستگیر کردند و تا چند روز آنها را در بازداشت نگه داشتند و بعضی ها را نیز روانه زندان کردند. دزدان باهوش هم راحت در خانه نشسته اند و به ریش ملت می خندند!

بوقت کار، باید کرد تدبیر                   چه تدبیری چو وقت کار شد دیر؟